خلوتگاه
  
 
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 5 فروردین ماه سال 1386

بهار دلم

 

بهار م بی تو چون پاییز، زرد است  

دل تنهای من لبریز درد است

 

بدور از تابش دستان گرمت

دلم زندانی شبهای سرد است

 

نمی یابم ترا با این اسیری

دل آزاده ی من، شب نورد است

 

مکن پرواز، ای یگانه برگرد

بهارت، بندی پاییز زرد  است

 

 


 
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385

شعر خواندنی

 

این شعر خواندنی

این عشق ماندنی

این لحظه های باتو بودن

                         سرودنی ست

این تیره روزگار

در پرده ی غبار دلم فرو گرفت

تنها به خنده

                  یا به شکر خنده های تو

گردو غبار از دل تنگم زدودنی ست

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه؟

          ــ بوسه،

                     بوسه از آن لب ربودنی ست

 دست مرا بگیرو عهد عشق بند

تنها تویی که بود ونبودت یگانه بود

غیر از تو، هر که بود

                     هر آنچه نمود 

                                     نیست

این عشق ماندنی

این شعر خواندنی

این شور بودنی

این لحظه های پر شور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو بودن

                               ــ سرودنی ست

 

 


 
دوشنبه 23 بهمن ماه سال 1385

یار خدایی

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

آه از این دل، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

آه، ای خدای قادر بی همتا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

 

آه ای خدا چگونه ترا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 

راضی مشو که بنده ی ناچیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل اشکش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا

 

 

 


 
پنجشنبه 12 بهمن ماه سال 1385

 

 

 

یا حسین

تو در نماز عشق چه خواندی؟ــ

                                     که سالهاست

خاکستر تو را باد سحر گاهان

هر جا که برد ، مردی زخاک روئید 

و نامت

        هنوز ورد زبانهاست

 

 


 
چهارشنبه 29 آذر ماه سال 1385

عروسک کوکی

 

با تنی چون سفره ی چرمین

با دو . . . درشت سخت

می توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دوچشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

(( دوست می دارم ))

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

(( آه، من بسیار خوشبختم ))

 

 

 

 


 
پنجشنبه 4 آبان ماه سال 1385

تولد پاییزی

 

 

 

شمارش معکوس

با تولد آغاز می شود

و قانون زمان

در آستانه ی مرگ می ایستد

من تنها آمده ام 

و تنها خواهم رفت

و در بیتوته ی این دو تنهایی

لحظه لحظه ی رویاهایم را

خلق می کنم

لحظه ها را قاب نتوان کرد

لحظه ها می میرند

لحظه ها را گرد نتوان آورد

لحظه ها را هیچ نتوان اندوخت

لحظه ها بوی فراموشی

لحظه ها بوی فرسودگی خا طره را میگیرند...

 

 


 
جمعه 10 شهریور ماه سال 1385

نیمرخ

سیمای تو آیینه ای بود

نه

زیبا تر از سیمای تو آیینه ای بود

روزی که با لبخند در آن خیره گشتی

 

آیینه ها را دوست می دارم

چون گاه گاهی خیره در آن است

چشمان مفتونت

گلواژه های عشق را هم

پاس می دارم

چون یادگاری از طلوع توست

 


 
پنجشنبه 15 تیر ماه سال 1385

.......

سکوت؛

آرامش بخش ترین

سکوت؛

هراس انگیز ترین

فریاد! فریاد!

از این آرامش هراس انگیز

 

 


 
شنبه 10 تیر ماه سال 1385

ترس عشق

بیم آن ندارم که روزی عاشقت شوم

بیم آن ندارم که کسی تو را از من بگیرد

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

خورشید مهر تو را پنهان کن

و برگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد

تو خود را از من مگیر

تو در من زاده شدی، تو در من پدید آمدی

و با تو امید پدید آمد

تو بمن لبخند زدی و روزهای جهان بمن لبخند زدند

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشوده است

و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاریست

صبح از لبان تو سر می زند

و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر دریچه ای:

دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر

من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بمیرم

 

 

 

 

 

 


 
دوشنبه 22 خرداد ماه سال 1385

 معشوق من

 

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شرم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته هایم پنهان نموده ام

او

پاک تر از برفهای قله الوند

و مهربانتر ازلطف نسیم ساکت شمال

در کوچه باغهای طراوت ست

او

باخلوص دوست می دارد

غمهای آدمی را

ذرات خاک را

غمهای پاک را

وزیبایی عجیب او

معیار تازه ایست

با غربت غریب فراوانش

 ــ مانند شعر من ــ 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 17376


Powered by BlogSky.com