یار خدایی
باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیرو دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را آه از این دل، آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند آه، ای خدای قادر بی همتا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدا چگونه ترا گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم راضی مشو که بنده ی ناچیزی عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل اشکش را در پای جام باده فرو بارد از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بی همتا |